خانومه عنکبوت ! میشه اینقدر من رو از درون خورد نکنی. دارم می ترکم از درون. آخه عزیز من! تو اینقدر مورچه خوردی تو عمرت که من میترسم بیام جلو... از اول هم می ترسیدم بیام جلو وقتی یادم میاد چطور از ماجرای خوردن مورچه های مغرور و پر ادعا تعریف می کردی موهای تنم سیخ می شد چه انتظاری داشتی و چه انتظاری می تونی از من داشته باشی؟! آخه کجا دیدی که یک مورچه و عنکبوت بتونند با هم زندگی مشترکی رو آغاز کنند این یک دیووونگیه! با این حال من هم یک موقعی دیووونه بودم شاید دیووونه ی تو شده بودم! اما اون موقع تو داشتی تند تند مورچه می خوردی و از دلت و دلم بی خبر بودی اینقدر غرور و شکمت رو به عشق و دلت ترجیح دادی که آقا مورچه دیووونه شد آقا مورچه داشت به خاطر توی عنکبوت دیووونه می شد و تو تنها توی اون زمان ها به غرورت فکر می کردی حالا که دیگه از تو در من تنها یک اسم باقی مونده اومدی داری منو از درون متلاشی می کنی؟ وقتی خودم رو دارم از تو پنهون میکنم برای اینه که دوست ندارم با دیدنت دوباره خاطره هامون زنده بشه خانوم عنکبوت! عادلانه نیست این بی خبری رو شیوه من برای عذاب دادنت حساب بیاری! بله این روزها مورچه قدم هاش سنگین شده تنها پشت صفحه ی سرد مانیتور نشسته و به صفحه سرد مانیتور نگاه میکنه به چه امیدی؟ برای هیچ و پوچ!چون این روزها تنها صفحه ی سرد مانیتور می تونه زخم درونم رو چرکی تر نکنه برات متاسفم! برای خودم هم متاسفم! برای تو که باید این روزها در حسرت آقا مورچه بسوزی و برای خودم که باید برای خرابی حال تو آب بشم و بسوزم! افسوس که از اون همه عشق تنها بین ما یک حسرت مونده! من دارم می رم دنبال سرنوشت خودم! خانوم مورچه منتظرمه.... تو هم برو پیش آقا عنکبوت! داره صدات میکنه... زندگی به کامنت شیرین باشه! به شیرینی یک دونه مورچه...









