تبليغاتX
یک آدم از شهر باران
دوشنبه دوم دی 1387

خانومه عنکبوت !

میشه اینقدر من رو از درون خورد نکنی.

دارم می ترکم از درون.

آخه عزیز من! تو اینقدر مورچه خوردی تو عمرت که من میترسم بیام جلو...

از اول هم می ترسیدم بیام جلو

وقتی یادم میاد چطور از ماجرای خوردن مورچه های مغرور و پر ادعا تعریف می کردی

موهای تنم سیخ می شد

چه انتظاری داشتی و چه انتظاری می تونی از من داشته باشی؟!

آخه کجا دیدی که یک مورچه و عنکبوت بتونند با هم زندگی مشترکی رو آغاز کنند

این یک دیووونگیه!

با این حال من هم یک موقعی دیووونه بودم

شاید دیووونه ی تو شده بودم!

اما اون موقع تو داشتی تند تند مورچه می خوردی و از دلت و دلم بی خبر بودی

اینقدر غرور و شکمت رو به عشق و دلت ترجیح دادی که آقا مورچه دیووونه شد

آقا مورچه داشت به خاطر توی عنکبوت دیووونه می شد

و تو تنها توی اون زمان ها به غرورت فکر می کردی

حالا که دیگه از تو در من تنها یک اسم باقی مونده

اومدی داری منو از درون متلاشی می کنی؟

وقتی خودم رو دارم از تو پنهون میکنم برای اینه که دوست ندارم با دیدنت دوباره خاطره هامون زنده بشه خانوم عنکبوت!

عادلانه نیست این بی خبری رو شیوه من برای عذاب دادنت حساب بیاری!

بله این روزها مورچه قدم هاش سنگین شده

تنها پشت صفحه ی سرد مانیتور نشسته و به صفحه سرد مانیتور نگاه میکنه

به چه امیدی؟

برای هیچ و پوچ!چون این روزها تنها صفحه ی سرد مانیتور می تونه زخم درونم رو چرکی تر نکنه

برات متاسفم!

برای خودم هم متاسفم!

برای تو که باید این روزها در حسرت آقا مورچه بسوزی و برای خودم که باید برای خرابی حال تو آب بشم و بسوزم!

افسوس که از اون همه عشق تنها بین ما یک حسرت مونده!

من دارم می رم دنبال سرنوشت خودم!

خانوم مورچه منتظرمه....

تو هم برو پیش آقا عنکبوت!

داره صدات میکنه...

زندگی به کامنت شیرین باشه!

به شیرینی یک دونه مورچه...

نوشته شده در  ساعت 17:13  توسط  آدمک  |       
شنبه بیست و سوم آذر 1387

....

حیف شد شما لیاققتش رو ندارید

من می خواستم توی شما مورچه ها انقلاب به پا کنم

یک انقلاب فرهنگی

انقلابی که با وقوعش دیگه شما بدبخت بی چاره ها مجبور نبودید که بهار و تابستان رو بیرون کار کنید برای جمع آذوقه و پاییز و زمستان رو هم مشغول کار لانه سازی باشید

می خواستم با تکنولوژی ای که براتون میارم راحت تر زندگی کنید و از امکانات رفاهی بر خوردار باشین

این حق ماست که مثل آدم ها در رفاه زندگی کنیم

مثل اون ها از رایانه استفاده کنید

کنار شومینه بشنیم کیک و چای بخوریم

تلویزیون ببینیم

به موسیقی گوش کنیم

عاشق بشیم

زندگی کنیم

لذت ببریم

حتی بهتر از انسان ها

شما باید به من بپیوندید

اون لونه ی لعنتی رو ول کنید و به من بپیوندید

من اینجا بین آدم ها هستم

بین آدم ها و حیوانات مدرن شده

بروز شده

ما اینجا داریم در رفاه زندگی می کنیم

شما هم می تونید مثل من زندگی کنید

از رایانه برخوردار باشید

زندگی راحتی داشته باشید

بخورید و استراحت کنید

در زمستان گرم و در تابستان خنک بشید

.....

.......

...

هنوز دیر نشده

بیاید...آقا مورچه همیشه و همیشه منتظر شماست

آقا مورچه همیشه و همیشه تنهاست

آقا مورچه همیشه همیشه چشم براهست

راهی که در آن پر از چاه ست

راهی که رهگذری رو به خودش ندیده جز آقا مورچه!

نوشته شده در  ساعت 12:42  توسط  آدمک  |       
جمعه هشتم آذر 1387

من و آقای مورچه خوار با هم دوستیم!

دوست دوست

اصلا مورچه خوار از خیلی از شما مورچه ها هم با معرفت تره

همه بهم می گفتند گوشت رو دادی دست گربه و به قول معروف خودت رو کردی گوشت قربونی که داری با مورچه خوار رفاقت می کنی!

ولی کسی نمی دونه ک دوستی آقا مورچه با جناب مورچه خوار یک نادونی ناشی از جوونی نیست.

یک حکایتیه که نمیشه با صدای بلند فریاد زد تا همه ی خلق بشنوند.

یک داستانیه که گفتنی نیست بابا جون.

باید اون چشاتون روکمی باز کنید.

همه چی براتون روشن میشه.

تو که هی از تو لونه داد می زدی و میگفتی حرف بزن .حرف بزن. آخه چی بگم بهت. صدای من رو هم که کسی نمی تونه بشنوه.

اونایی هم که می شنوند....

هه! شنیدنشون به درد خودشون می خوره....

بس نیست !

تا کی باید از مورچه خوار بترسیم

این مورچه خواره خیلی هم مهربونه

فقط باید باهاش با سیاست بر خورد کرد

باهاش مهربون بود.

می خوای بدونی چطوره که من با مورچه خوار دوستم

کاری نداره

بهت میگم

با مورچه خوار توافق کردم که روزی یکی از شما رو بدم اون بخوره

اونم قول داده که با من کاری نداشته باشه

تازه قول داده تنها روزی یکی از شما رو بخوره

عادلانه ست !نه؟

گفتم که! این خیلی عالیه که تنها روزی یکی از شما خورده میشین!

حالا دیدی من چقدر به فکر جامعه ی مورچه هام!

حالا دیدی چقدر من عادل و دانام!

دیدی مورچه خوار چقدر مهربونه!

نمی خواین به خاطر کارم هورااا بکشید!

من حتی حاضر رهبر شما مورچه ها هم باشم....

من رو برای رهبری قبول دارید؟!

نوشته شده در  ساعت 15:39  توسط  آدمک  |       
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387

به دلایلی نوشته های این پست رو پاک کردم.

نوشته شده در  ساعت 12:42  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
جمعه بیست و چهارم آبان 1387

سلام آقا مورچه.

همه مورچه ها با هم زندگی می کنند.با هم یک جامعه می سازند.همه با هم هماهنگ اند.برای یک هدف مشترک دارند کار می کنند و عرق می ریزند.

تو چرا تنها موندی آقا مورچه؟

برای چی داری تنها زندگی می کنی!

چرا با همه سرناسازگاری داری مورچه جون!

اصلا تو اینجا چی کار میکنی؟

الان باید توی لونه باشی و از آغوقه ای که تو تابستون با مورچه های دیگه جمع کردین استفاده کنی و لذت ببری...

نمی خوای حرفی بزنی؟

ما دوست داریم بدونیم

.

..

...

....

مورچه:

دوست دارید از مورچه بشنوی جونم

باشه.

 بمون تا برات بگم از دنیای وارونه ی این مورچه.

حالا که دوست داری بدونی گوش کن.

 منم شروع می کنم

به نام خداوند آفریننده مور

................!

نوشته شده در  ساعت 14:59  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

دستان سردش

نفس های سردش

چشمان سیاه بزرگش

سیاهی درون چشمانش که به آن خیره می شدی و سخن می گفتی.

گوش هایی که نمی شنید ولی ساعت ها پذیرای بازی های کودکانه ات و حرف هایت و درددل و شیطنت هایت بود.

چه بی معرفت شدی آدم!

چه ساده گذشتی آدم ، چه ساده فراموش کردی آدم؟

روزی که پشت در اتاق تنها بود و صدای خندیدنت را با عروسکی غریبه می شنید چشمان اشک آلودش را ندیدی آدم. نخواستی آدم؟

تو به تنهایی اش  می خندیدی و او به تنهایی تومی سوخت.

 به یاد داری، آن شب هایی که در آغوش تو به اجبار فشرده می شد تا احساس تنهایی ات را با فشردن او کم رنگ کنی.در کنارت ماند تا تنها نباشی.از دردهایت شنید تا چشمانت را اشک آلود نبیند.

تنها چیزی که برایش داشتی خنده های پنهانت بود.

تو  دور انداختی. همه چیز را! تو خودت را هم دور انداختی...

ولی شاید هیچ وقت یادت نبود که روزی قلبش را در آورده بودی تا بازی کودکانه ات شیرین تر باشد.

شاید هم همه برای یک کنجکاوی بود.یک تجربه کودکانه.

چه آسان یادت رفت و قلبش را سر جایش نگذاشتی.

میبینی چه ساده فراموش کار شدی و چه ساده فراموش کار می شویم ما آدم ها.

تو خوابیدی واو تمام شب بیدار بود ولی خواب را از چشمانت نگرفت.

قلبش در دستانت بود و تا صبح می تپید. آنقدر در حال خودت بودی که صبح هم قلبش را برنگرداندی

فردایش هم او در سینه قلبی نداشت.

فردا ها هم آمد ولی تو امانتش را پس ندادی.چون قلبش را فقط برای خودت می خواستی.طفلکی خیالش راحت بود که قلبش را به کسی داده که دوستش دارد و قدر دلش را می داند.

بیچاره قلبش را به تو هدیه کرده بود و حالا پشت در اتاق،غریبه ای نشسته که قلبش گم شده!

قلبش را دور انداخت اند.شاید لای زباله های خانه ،کنار در.

معلوم نیست شاید روزی کسی پیدا شد و قلب بلوری اش را از بین خاکروبه ها برداشت. کسی که او را بفهمد و دوستش داشته باشد. کسی که معلوم نیست در کدام گوشه‌ی دنیا قایم شده که تا بعد از این همه سال هنوز برای یک بارهم که شده پیدایش نیست.

نوشته شده در  ساعت 22:28  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
چهارشنبه دهم مهر 1387

نوشته شده در  ساعت 19:6  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
یکشنبه هفتم مهر 1387

ببین آدم.

همه آدم ها دارند زندگی می کنندها.با هم دارند یک جامعه رو می سازند.همه با هم هماهنگ اند.برای یک هدف تقریبا مشترک دارند کار می کنند و عرق می ریزند. درست مثل جامعه مورچه ها! آخه مورچه ها هم مثل ما آدما یک جامعه هستند.می دونی که؟

تو چرا یک گوشه نشستی آدم؟ چرا همش داری با داشته ها و نداشته هات ور میری؟ به خدا زیاد وقت نیستا!یعنی شاید اصلا دیگه وقت اضافی ای نداشته باشیم آدم.باور کن.

پس دیگه از اون خونه پوشالیی که واسه خودت ساختی بیا بیرون!

چرا با همه سرناسازگاری داری آدم جون!

اصلا تو اینجا چی کار میکنی؟

الان باید جای دیگه ای باشی ها.... اصلا بیا مثل مورچه ها باشیم آدم.مثل اونا زحمت کش، قانع، ناز...بیا حرکت کنیم آدم.بیا بریم دنبال آینده.بیا مثل مورچه ها که الان دنبال آذوغه اند، ماهم بریم برنیم به هر چی که تا حالا زده تو ذوقمون.بعدش می تونیم مثل مورچه ها از آغوقه ای که با تلاش جمع کردیم استفاده کنیم و لذت ببریم...دیگه بسه آدم.باور کن بسه.

نمی خوای حرفی بزنی؟

.

..

...

....

بگو آدم!

بگو بسم الله.

نوشته شده در  ساعت 23:52  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
جمعه پنجم مهر 1387

 بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک 

 میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک 

 تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا 

 وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما 

 تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز 

 از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا 

 یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن 

 یکی به نیت تو یکی از طرف من 

 الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم 

 به خاطر و جودت به افتخار بودن 

 تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی 

 با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی 

 ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس 

 تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس 
 
 تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن 

 همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس 

 واسه تولد تو باید دنیا رو آورد 

 ستاره رو سرت ریخت تو رو تا آسمون برد 

 اینا یه یادگاری توی خاطره هاته 

 ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد 

 تولدت عزیزم پراز ستاره بارون 

 پر از باد کنک و شوق ، پر از آئینه و شمعدون 

 الهی که همیشه واسه تبریک امروز 

 بیان یه عالم عاشق ، بیاد هزار تا مهمون

پ ن :

وقتی تو آمدی راز پاییز را فهمیدم

راز برگ زرد

راز نسیم پاییزی

راز نم باران

و راز عشق

 طبیعت با همه ی عظمت خود را در مقابل تو ناچیز می بیند

اغراق نمی کنم

به درختان سبز نگاه کن

زرد می شوند

تعجب نکن

چرا که در مقابل صفای فرشته ای چون تو بر روی زمین درخت احساس حقارت می کند

و آفتاب

نمی تواند تاب بیاورد که تن تو را بسوزاند و وجود تو را لایق نوازس نسیم می داند

و ابرها

به یمن ورود تو زمین را آبپاشی می کنند

و شاید

آمدنت بهانه بود

تا عشق را معنا کنی

فراموش نکن که تو یکدانه ای و

از ازل تا ابد نمی توان مانند تو یافت

خدا را شاکرم

چرا که وجود پاک و مهربان تو هدیه ایست از طرف او برای من و تمام کسانی که تو را دوست دارند

قلب کوچکم تنها دارایی من است که تقدیم به تو می کنم

دوستت دارم

سبز و شاد و رنگین کمونی باشی

تولدت مبارک

نوشته شده در  ساعت 13:7  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
جمعه بیست و دوم شهریور 1387

روز قسمت بود.

خدا هستی را قسمت می کرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد. به شما خواهم داد.

سهمتان را از هستی طلب کنید. زیرا خدا بخشنده است.
هر که آمد. چیزی خواست.

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن..

یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز..

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد.

به خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ .نه بال و نه پایی..نه آسمان و نه دریا و نه......
تنها کمی از خودت..تنها کمی از خودت به من بده .

خدا کمی نوربه او داد.

 نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.

حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.

خدا رو به دیگر مخلوقان گفت:

 کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.

زیرا که از خدا جزخدا نباید خواست.

پ ن : خیلی این داستان رو دوست دارم

نمی دونم از کی هستش ولی هر کی هست قابل تحسینه.

نوشته شده در  ساعت 22:2  توسط  یک آدم از شهر باران  |       
نوشته های اخیر

بگو مگوی مور و عنکبوت اندر احوالات عاشقی !
دیدی چه حیف شد!
مورچه و مورچه خوار
بی عنوان
یک گپ کوچیک با مورچه مدرنیته
تو هم آدمی؟

بگو بسم الله
تولد بهترین دوستم مبارک!
خدا چراغی به او داد!